محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

387

تاريخ الطبرى ( فارسي )

داود ما را بگير كه جالوت را با ما بكشى . گويد : و داود سنگها را بر گرفت و در توبره خويش نهاد . طالوت گفته بود : هر كه جالوت را بكشد دخترم را به زنى به او دهم و فرمان او را در ملك خويش روان كنم . و چون داود بيامد شاخ را بر سر وى نهادند و روغن روان شد و زره را بپوشيد و اندازهء وى بود . وى مردى تنومند بود و هر كه زره را پوشيده بود براى وى گشاد بود و چون داود بپوشيد براى وى تنگ مىنمود . آنگاه سوى جالوت رفت و جالوت از همه كسان تنومندتر و دليرتر بود و چون داود را بديد بيم در دل وى راه يافت و گفت : « اى جوان باز گرد كه حيفم آيد ترا بكشم » . داود گفت : « نه ، من ترا مىكشم . » و سنگها را بر آورد و در فلاخن نهاد و هر سنگى را كه بر آوردى نامى بگفتى كه اين به نام پدرم ابراهيم ، و اين ديگر به نام پدرم اسحاق ، و اين سومى به نام پدرم اسرائيل ، آنگاه فلاخن را بچرخانيد و هر سه سنگ يكى شد و آن را رها كرد و ميان دو چشم جالوت خورد و سرش را سوراخ كرد و او را بكشت و به هر كس رسيد در سرش فرو شد و او را بكشت تا كس در مقابل آن نماند و شكست در سپاه جالوت افتاد و داود كه جالوت را بكشت دختر طالوت را به زنى گرفت و مردم به داود متمايل شدند و او را دوست داشتند ، و طالوت از اين ماجرا خشمگين شد و به داود حسد برد و قصد كشتن وى كرد و داود قصد وى را بدانست و مشك شرابى در بستر خود نهاد و طالوت به خوابگاه وى رفت و مشك را به شمشير بزد و بدريد و شراب از آن روان شد و يك قطره شراب به دهان وى افتاد و گفت : « خدا داود را بيامرزاد كه شرابخواره بود . » پس از آن داود به خانهء طالوت رفت و او خفته بود و در بالاى سر و پايين پا و راست و چپ وى هر جا دو تير نهاد و برفت و چون طالوت بيدار شد و تيرها را بديد و بشناخت گفت : « خدا داود را بيامرزاد ، من به او دست يافتم و بكشتمش اما